محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

267

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كرده يك برادر وى نيز از اين پيش دزدى كرده بود . » مقصودشان يوسف بود . گويند : يوسف بتى از آن پدر بزرگ مادرى خويش ربوده بود و شكسته بود از اين رو عيب وى مىگفتند . در روايت ابن اسحاق هست كه يوسف بت پدر بزرگ خويش را شكسته بود و در راه افكنده بود از اين رو عيب او مىگفتند . ابن ادريس از پدر خويش آورده كه روزى پسران يعقوب بر سفره بودند و يوسف استخوانى نيمخورده را نهان كرد و اين را بر او عيب گرفتند و گفتند اگر دزدى كرده يك برادر وى نيز از پيش دزدى كرده بود و يوسف اين سخن را در دل گرفت و انديشيد كه * ( أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَالله أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ 12 : 77 ) * [ 1 ] . يعنى : وضع شما بدتر است و آنچه را حكايت مىكنيد خدا بهتر داند . يعنى دروغى كه به برادر بنيامين مىبنديد ، اما به آنها چيزى نگفت . از سدى روايت كرده‌اند كه وقتى جام دزدى از بار جوان در آمد پشتشان بشكست و گفتند : « اى پسران راحيل پيوسته از شما بليه به ما مىرسد اين ظرف را كى برداشتى ؟ » بنيامين گفت : « از شما پيوسته به پسران راحيل بليه مىرسد . برادرم را برديد و در صحرا هلاك كرديد . همانكه درهمها را در بار شما نهاده بود اين جام را نيز دربار من نهاد . » گفتند : « از درهمها سخن مگوى كه ما را مؤاخذه كنند . » و چون پيش يوسف شدند جام را بخواست و بدان زد و نزديك گوش برد و گفت : « اين جام مىگويد كه شما دوازده مرد بوده‌ايد و يك برادر خود را برده‌ايد و فروخته‌ايد . » و چون بنيامين اين را شنيد برخاست و يوسف را سجده كرد و گفت : « اى

--> [ 1 ] يوسف « 77 »